×

Please choose your language

لطفا زبان خود را مشخص کنید

×
We use cookies to ensure you get the best experience on our website. Ok, thanks Learn more

gegli

ghesye-tanhaei.gohardasht.com

parasto

فصل 1

سلام به تودوست عزيز كه منت ميزاري ومطالب من رو ميخوني.ميخوام قصه زندگي دختري روبگم كه اساس زندگيش به اشتباه بناشدوتاوانش را اين دخترخيلي بدجورخورد.محمددرخانه اي بسيارمذهبي به دنياآمد.اودوساله بودكه پدرش از دنيارفت.مادرش اورا بزرگ كرد.البته مادرش دوباره تزدواج كردوخداوندبه اودوپسرويك دخترديگه داد ولي قصه مازندگي محمد است كه پدراعظو دختري كه نام بردم هست.محمدازدواج ميكنه مادرمحمدخيلي توزندگي آنهادخالت ميكرد وگاهي هم دخترش اوراحمايت ميكرد.محمدكه خيلي مومن وخشكه مقدس بود براين باوربودكه همسرپيداميشه ولي مادروخواهرنه.ثمره اين ازدواج دوپسرويك دخترشدولي زندگي پرتنشي داشتن تا بالاخره همسرش جداميشود.بعدازمدتي محمددوباره بادختري ازدواج ميكنه وروز از نو شروع ميشه دخالتهاوكشمكشهاازاين ازدواج هم خداوند يك پسربه محمدميده ولي اين ازدواج هم دوام نمياره وبازازهمسر دوم هم جداميشه.محمدوضع مالي بدي نداشت.يك مغازه لوازم خانگي داشت كه بيشترمشتريهايش بطوره اقساط جنس ميخريدن.دربين اين مشتريهاخانمي بود كه مشتري محمدبوداين خانم ربابه نام داشت ربابه چهارفرزندداشت كه يك پسروسه دختر.ربابه همسرش رادرجنگ ايران ورسيه كشته شد.اوزندگي خودرا با نخ ريسي ميگذراند

روزي ربابه فكري به سرش زد و به بهانه پرداخت قسط خودبه مغازه محمدرفت.پس از كمي درد دل باهم ربابه به محمدميگه چراازدواج نميكني؟محمد ميگه كه قبلا ازدواج كرده وجداشده.ربابه ميگه بيابادخترمن ازدواج كن 14ساله هست محمد درپاسخ ميگه كه سن دخترشماكمه ولي ربابه ميگه اينطور بهتره من ميدونم دخترم روبه كي ميسپارم.به هرحال محمد به خواستگاري ميره وپروين مخالفت ميكنه كه من نمي خواهم با اين مردازدواج كنم.(فرزندبزرگ محمد14 سال داشت)از پروين نه ازخانواده پافشاري كردن تااينكه خانواد ه موفق ميشوند وبساط عقدوعروسي براپاميشود.سفره عقدرا پهن ميكنندوپروين سرسفره عقدمينشيند ولي چنددقيقه بعد منصرف ميشود وميرودلباس عروسي رااز تن درمياوردبعد به زوره خانواده به تن ميكند ومي ايد برسرسفره عقدودوباره منصرف باز درآوردن لباس واين بار باتحديد خانواده مي آيد وبله را ميگويد وزندگي اين زوج شروع ميشودولي پري بسيارسركش بود(پروين)وبه محمداهميت نميدادراديوگوش ميدادووقتيكه محمدميفهميد راديورازيرپاهايش مشكاندبراين باوربودكه شنيدن راديوحرام است.پري حجابش را رعايت نميكرددرمقابل مادرشوهروخواهرشوهرايستادگي ميكرد ومي توپيد به محمدويك زندگي پراز مشكل داشتن ومحمدهم حريف پري نميشدفرزنداول آنهابه دنيااومدواسمش راگذاشتن رحيم رحيم عقب مانده بودوبعداز7سال فوت كردفرزنددوم هم به دنيا آمدكه اسمش راگذاشتن محسن وفرزندسوم به دنياآمدبه نام امير وفرزندبعدي به نام فاطمه در اين مدت دوباراز هم طلاق گرفته بودن وبازرجوع كرده بودن.وفرزندي ديگردر يك روز سرد زمستاني 1اسفند46در بيمارستان فيروزآبادي درشهرري به دنيا آمدبرادرش محسن ميگفت كه چون بعدازطلاق اين فرزندبه دنيا ميخواست بيادمن خيلي خوشحال بودم چون فكرميكردم ديگه زندگي خوبي خواهيم داشت من ازشوش تاشهر ري فقط دويدم چون پول نداشتم ماشين سواربشوم حتي پول يك بليط.به  ناچاردويده بودم وقتي كه رسيدم به بيمارستان گفتن كه مادرت مرخص شده وباآمبولانس بردن.ميگفت بازاين راه رو پياده برگشتم.واز ذوق زيادروي ديوارتاريخ تولدنوزادرا رونوشته است.اسم اين نوزادرا هم گذاشتن اعظم. پروين بازدل به زندگي نميداد وهمان مشكلات ازنوشروع شدوباداشتن چهارفرزند پروين نمي خواست زندگي كند برعكس محمدكه عاشق دلخسته پروين بود وهمه چي رو تحمل ميكردكه بتواندهمسرش رو كنارخودش نگه دارد.اين تااينجاي قصه گذشته خانواده اعظم بود حالا ميخوام ازاين به بعداز زبان خودش بشنويم قصه افسانه اي اعظم را.

یکشنبه 4 آذر 1391 - 1:06:56 AM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم

Copyright ©2003-2022 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem