×

Please choose your language

لطفا زبان خود را مشخص کنید

×
We use cookies to ensure you get the best experience on our website. Ok, thanks Learn more

gegli

ghesye-tanhaei.gohardasht.com

parasto

فصل4

 سلام ازاينكه وقت گذاشتين خوندين سپاسگذارم.

دركلاس دوم كه بودم روزي كه ازخواب بيدارشدم كل بدنم دون دون قرمزبودخواهرم كه سن كمي داشت ونميدونست چيه من روبردخونه همسايمان وبدنم را به فاطمه خانم نشون داد واوهم گفت كه سرخك هست وسفارشات لازم روكرد.دوهفته طول كشيد تادرمان شدم وفرداي اون روزكه خواستم به مدرسه بروم ما يه جراغ گرم كن داشتيم كه ميگفتن علائدين.من خوردم به چراغ وبرگشت وكف دست من كاملا چسبيد به چراغ سوخت پانسمان كردن برام همينكه پدرم اومدديدمن به مدرسه نرفتم كمربدش رو بازكرد كه من رو تنبيه كنه كه خواهرم خودش روانداخت جلو گفت دستش سوخته كه پدرم اون صحنه روديد ناراحت شد .چندروزي هم بخاطردستم به مدرسه نرفتم وبعدادامه دادم واين مشكلات باعث شدكه من اون سال رو ردبشم.سال بعد بازتوكلاس دوم نشستم ويادمه چقدربرام سخت بود عذاب ميكشيدم.نام معلم ماخانم رضي بوددختري بود تومايه هاي ليلافروهر خانم زيبايي بودولي كمي بداخلاق.تابستان اون سال كه ميشدسال1335شاهنشاهي روميگم ماپشت بام شبهاميخوابيديم برادرم اميرغروبهاكه ميشدميرفت آبپاشي ميكرد بعدرختخوابهارو پهن ميكردكه تا زمان خواب خنك باشه وگاهي اوقات شام رادرپشت بام ميخورديم.يكي ازاين روزهامن به دنبال برادرم رفتم به پشت بام وقت برگشت چون سربه هوابودم واطرافم رونگاه ميكردم(رفتن به پشت بام با نردبان بود)ديگه چيزي نفهميدم فقط يادم مياد كه چشم باز كردم لحظه اي ديدم توبغل مادرم هستم.ديدن بچه هاتوبغل مادرشون هستن دستشون رو ميمالن به صورت مادرشون من اين رو خوب يادمه وهنوز كه هنوز يادم مياد توي دلم زير رو ميشه واون لذت رو با تمام وجود حس ميكنم.ديگه چيزي يادم نمياد چون فقط يه لحظه بود بعد نميدونم چي شدبه خونه اومديم ولي بازچشم بازكردم ديدم كه توحياط خالم خوابيدم خون خاله زريم يك حياط بزرگ داشت وشبهاتوحياط ميخوابيدن.ولي همينكه خوابم ميبرد درعالم خواب چنان سرگيجه اي به سراغم ميامد كه فريادميزدم يادم مياددوتادستم رو گره ميكردم دورسرم كه كسي من رو تكون نده غافل ازاينكه اين سرگيجه بود من كه چيزي نميفهميدم.آنهامن رواز خواب بيدارميكردن وقتي هم بيدارميشدم هنوزسرگيج رو داشتم .ولي ديگه مادرم رانديدم.خواهرم ديگه ازدواج كرده بود با دائي ناتنيم ناصر يادتون كه هست؟يادم مياد عروسيش توخونه دايي پدرم بود بعد عروس رو بردن به خونه خودعروس پدربزرگم اشپزبود(پدرناصرناپدري مادرم)شب من رو بردن خونه داييم با بچه هاش خوابيديم ولي يه چيزي گنگ وكمرنگ توذهنم هست كه نصب شب داييم مراميبوسيد.فرداي عروسي كه رفتيم خونه خواهرم تواين فكربودم كه دايي من روميبوسيده ويادم نيست كه به كسي گفتم يانه؟جشني بعدازظهربرگذارشدوبعدبرادرم اميربه دنبال من آمدبابي ميلي رفتم وتمام راه گريه ميكردم تاچندروزهم كارم شده بودگريه ونخوردن غذاتااينكه كم كم عادت كردم.قرار شدهردوهفته يكباربرم خونشون پنج شنبه كه ميشدمن خوشحال بودم كه عصربه خونه خواهرم ميروم ولي جمعه عصركه ميشدبازماتم ميگرفتم.كم كم به اين زندگي عادت كردم ودر مهرآن سال به كلاس چهارم ميرفتم.كه معلم به نام خانم اميني بود مديرمدرسه پدرم راخواست اويك دخترداشت وقراربودبرن به آمريكاازپدرم خواسته بود كه من را به اوبدهدومن روباخودشون ببرندكه پدرممخالفت كردوقبول نكردمن باآنهابروم.ومن خيلي دوست داشتم برم چون فكرميكردم يه خواهرجديدپيداميكنم وباهم هستيم.ولي خوب نشد.كلاس چهارم كه تموم شددر آخرخردادخدابه خواهرم يك پسرداد اسمش راگذاشتن عليرضا.ناصر معتادبودبه هرويين وهمان اول ازدواج خواهربه پدرم گفته بودكه شوهرش معتادهست ولي به گفته پدرم كه باز همون سادگي هميشگي كه بازيك زندگي ديگرو خراب كردزيربار حرف خواهر نرفت وگفته بودهرچي كه شوهرت هست بايدتحمل كني ونميتوني برگردي.اين بودكه خواهربه زندگيش ادامه داد.ودرسال 1356 علرضابه زندگي ما رونق داد ومن عاشق اين بچه بودم.وفكرميكردم كه عليرضارو ازبازار خريدن من پول روزانه ميگرفتم اما بخاطرخريدبچه ازبازار پول رومي انداختم توي قلكم تازيادبشه وبتونم يه بچه اي بخرم.زمان براي بچه هاديرميگذره ومن هم همينطوربودم زمان برايم طولاني شدروزي قلكم روشكستم وبه پدرم گفتم كه بروبرام ازبازاريه بچه بخركه يادمه پدرم بامادربزرگم خنديدن وبه من قول دادن كه پولم زيادشدميتونم بخرم.ماتي وي نداشتيم ومن خونه خواهرم ميديدم يادمه هاله ميامد ازماشين لباس شويي تبليغ ميكرد(البته من در انز زمان متوجه اينها نميشدم كه تبليغ چيه وهاله داره چيكارميكنه)روزي پدرم براي خونه ماشين لياسشويي خريد وقتي آوردن من به دنبال اون خانمي ميگشتم كه تولباسشويي بودوقتي داخلش رو گشتم نااميدكه شدم برادرم محسن گفت خانمه بعدن ميادوقبل ا زا ين خانمي مي آمدولياسهاي مارو بادست ميشوست كه بهش ميگفتن رخت شوي.ديگه با آمدن لباسشويي اون خانم ديگه نيازي نبود كه بياد.

یکشنبه 25 آذر 1391 - 5:18:35 PM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم
نظر ها

http://ahmadbakhshi.gegli.com

ارسال پيام

شنبه 24 آبان 1393   2:34:14 PM

 سلام ريسا خانم به نظرم سال 1335 رو بايد 1353 مينوشتي چون با سن وسال شما  وعد عليرضا كه در سال 1356 به دنيا آمده من به اين نتيجه رسيدم . در كل بسيار زيبا وقابل تامل بود

ali

alisarabi

http://masomazarin.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 25 آذر 1391   7:29:05 PM

گل های رز زیبا (عکس) | www.taknaz.irمرسی زیبا بود استفاده کردم ممنون

Copyright ©2003-2022 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem